۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

Mars Volta


The Mars Volta )2006( Amputecture - Day of Baphomets


Sawing off the pavement
Repenting their past lives
Might I be the only payment left
To be left behind
Clay and pigment footsteps
Rust it boiling clean
Our bull let in linguistics
That only we can breathe

I gotta prayer that'll make you theirs now
Beneath sepulchers
Raise your entrails as an offer

Fondling with pitchforks
In a cattle prodded sea
Signaling the sedatives
To emaciate their queen
Bowing in constriction
Anytime you leave
We snuffed ourselves an angel
And cut her by the wings

In my sight I was born
To bring death at the footsteps of your home
Tonight
I have sewn
All the hair and crooked nails
That you all have worn
While your wife
Sits at home
I plant the vermin
Because she needs it so

How long must we fold by hand
The nuns are burning wheels again
Dent of mattress to make it bare
Come clean with the anecdote
After all we came undone
Pale of sluts with host at fault
One day we won't pay your debt
Our centipedes will get theirs yet

Poachers in your home
Poachers in your home

Fold the river by the lips
As a cruel and smothered wind
Fits the gash with ornaments
Dawn is nodding off again
Raised the braille to read it clear
Gathered by the cholera
Rinse the burns in cauldrons
Help the palm we see a lens
My hands secrete a monument
My hands secrete a monument

I am the reason
Four your missing child
They might be home
But there's no trace
Under your pillow
I have left a spine
Oh the things we do
When you're away
I saw the message
That you wrote in the sand
Dismembered hints that carve away
The anesthetic of your gospel said
Put a muzzle on the lamb

Give me one page
Give me one page
Make it blank
Mace that I leak
Will rain
Give me one page
Give me one page
Make it blank
Race I inflict
Your way

Maybe one day you'll stop and realize
The throne that you serve is dead

Give me a plague
Give me a plague
Make it blank
Nothing you own is safe
.
.
( اولین باری که سعی کرده بودم از ترانه های مارس ولتا سر در بیارم کاملا مایوس شده بودم, حالا هم دست کمی نداره از قدیما و خب چون خیلی وقت بود ازین کارا نکرده بودم که بیامو لیریک بزارم تو بلاگم این کارو کردم وگرنه بیشتر منظورم ابراز ارادت به این آهنگ خاص بود و ذکر این نکته که نامردا آلبوم جدید دادن بیرون :-) درگیری ذهنی ناجوری دارم از این همه کارای پوچ که کردم و فکر می کردم درسته و حالا موندم پرانتزم رو کجا ببندم؟ اون پرانتز لبخند حسابه یا نه؟ مهم نیست می بندم )

۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه

8

.

.

روی بام درختی می‌کارم

جوانه‌اش پرشکوه‌تر از سرو پنجاه ساله است.

من دیوانه شعری دارم

زیر لب خواهم گفت

دریا زیر لب خواهد شنید

و حتی موج‌ها، بی‌صدا

هستند ( هستندیدنی که آخر جمله‌ها آهسته هست و می‌ماند بر زبان و صدایش فرصت بیرون آمدن ندارد. و هستند هستند‌هایی که حرف آخرشان جا می‌ماند بر زبان و هستن می‌شوند )

تک‌تک شکوفه‌هایت را می‌بوسم

کمی دور می‌شوم؛

نگاه می‌کنم به این همه

میوه‌های بامزه‌ی لبخند

شعر دیگری هم هست

و حتی موج‌ها بی‌صدا

می‌شوند

وقت داری؟

.

.

۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

من: عادم دسته جمعی، قسمت دوم


( این عکس دیگه نمی‌دونم برای چند سال پیش باشه ولی گذاشتمش که اگه نخواستین چرت و پرت‌های من رو بخونین بل کمی از عکس لذت ببرین. )
واقعا از خیلی چیزا پشیمون می‌شم. خیلی از آهنگ‌ها و فیلما و آهنگا و هست که باید پس‌شون بدم. اگه کسی اون حداقل‌هایی که باید می‌داشت رو نداشته تا وقتی خودش نخواسته هیچ وقت نخواستم با خودم همراهش کنم. تا هر چقدر که از خودش ظرفیت نشون می‌داده من بهش امیدوار می‌شدم، و در برابر تمایل‌ برای همراهی، خودم رو مسئول می‌دونستم. واقعا فکر نمی‌کنم که وقت من انقدر مهم باشه که تلف بشه با این و اون، افسوس تلف شدن وقتم رو نمی‌خورم. فقط گاهی دلم می‌شکنه ازین که اگه به جای درست کردن یه چیزی وسیله‌ی بدترشدنش شده باشم. شاید واقعا طول می‌کشه، شاید اصلا خیلی طول بکشه تا کسی بفهمه مثلا من خیلی لجنم. چه می‌دونم، نه این‌که از همون اولی که کسی رو می‌بینی نمی‌شه فهمید که چیکارست، فقط درست نیست که آدم برای این‌که اعصاب خودش رو راحت نگه داره از شر و خیر آدم‌ها بگذره. می‌خواستم برای ی درد و دل کنم ولی می‌شد پشت‌سر حرف زدن، چیزی که همیشه ازش شاکی بودم. نه این‌که از سر ناراستی حرفام رو آورده باشم این‌جا، چیزایی که لازم بوده رو به خود آدم‌ها گفته‌ام. همه‌ی دوستای من حتما چیزی دارند که بهش امید داشته باشم. شاید برای آخرین بار باشه که از کلمه‌ی بورژوا استفاده می‌کنم. آخرین باری باشه که از بورژواها اعلام انزجار می‌کنم. شاید کلمه‌ها رو باید عوض کرد وقتی به استثمار می‌روند. ( انگار هیچ‌وقت نمی‌شه سوء برداشت‌ها رو توجیه کرد، برداشت و سوء‌برداشت چی هستند اصلا؟ ) ولی همیشه سر سوزن امید به آدم‌ها هست، نیست؟ نمی‌دونم، الان که ناراحتم نمی‌خوام فکر کنم.

۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه

شب‌های روشن




"دلم می‌خواد ببینم ماشین طرف شما چه شکلیه."


هنوز در حال کشتی گرفتن با اوضاع روحی‌م هستم و همین خودش دلیل کافی می‌شه برای این‌که بگم خوبم، بارانداز، لااقل رو پل نرفتم. ولی دلم می‌خواد بپرم. مطمئن نیستم که تصمیم‌ام رو گرفته باشم. یه تیکه ازون خط مترو که میره انقلاب رو هم افتتاح کردند. آقای ع امروز دیر اومد چون کسی در دروازه‌ی دولت خودش را پرت کرده بود زیر قطار. چندتا آهنگ دارم که همش با خودم می‌گم کاش اون صداهای مزخرف پیانو رو از روشون بردارند. من چندتا آهنگ دارم که خریدمشون تازگی و خیلی هم راضی نیستم ولی جاهایی‌ش هست که من را با خود می‌برد. یکی‌شان مرا برد به شب‌های روشن: می‌خواهم بروم و برای بار سوم یا چهارم ببینمش. از همون سال اولی که دیده بودمش دیگه ندیدمش. یادمه که یوسفی ازمون خواسته بود جمله تصویرسازی کنیم، من سه چهار تا از شب‌های روشن درآورده بودم و تصویرهای مسخره‌ای کشیده بودم. بعد همون موقع‌ها که نه کسی من رو تحمل می‌کرد و نه من کسی رو، بحث رسیده بود به فیلم – حالا هم که فکر می‌کنم و می‌بینم که اون موقع خیلی هم فیلم درست حسابی ندیده بودم ولی اعتماد به نفس یه فیلم‌باز رو داشتم خنده‌م می‌گیره – بحث رسیده بود به فیلم و من فقط شب‌های روشن رو قابل می‌دونستم. بعدتر برای یلدا و شهرزاد فیلم رو بردم و دیدند و خوب بود. حالا بدجور می‌خوام ببینمش باز، حالا که بعدتر از بعدتریه که یلدا برام شب‌های روشن ویسکونتی رو آورد. اون پوستر بالای میز هم پوستر همین فیلم ایتالیاییه بود ها. کاری نداشتم که همیشه دیالوگ‌های ادبیانه و عاشقیانه می‌رن به سمت لوس شدن. حالا دیگه مثل اون موقع عاشق اون فیلم نیستم، ولی عاشق اون فیلمم، بیشتر از کمی قبل‌تر، ولی دارم فکر می‌کنم که حتما تو ده تا فیلم اول ایرانی‌م بزارمش چون باهاش زندگی‌ها کردم. حواسم هم هست که ناصرالدین شاه آکتور سینما رو هم یه بار کامل ببینم و یه جا براش تو ده تای اولم پیدا کنم. این آهنگایی که دارم همه‌شون آداجیو هستند و اون چیزیشون که من رو می‌بره این‌ور اون‌ور او ویالون سل مشترکشونه. بازی‌های فیلم خوبند نه به اون شکلی که بازی‌های درباره‌ی الی رو دوست دارید، به خاطر این‌که بازی‌ای وجود نداره، کاش بازیگرهاش هم بازیگر نبودند. یه چیز دیگه هم یادم اومد، یه نفر رو تو کتاب‌‌فروشی دیده‌بودم و یادم نمیومد کیه. به ع گفتم، براش مهم نبود ولی خودش از کوروش پرسید که این کی بود. اینم یادم نیست شاید خودم پرسیدم، نه فکر کنم ع بود که از کتاب‌فروش پرسید. کوروش گفت که فرزاد مؤتمن بود، فیلم می‌سازه. ازش خوشم نمیاد من. ولی شب‌های روشن کارگردانی‌ش هم خیلی خوبه. یادمه کلی ایده‌ی خیلی خوب و پخته و غیرهیجان‌زده داشت. می‌خوام بازم ببینمش. یه آهنگی‌هم داشت خوب بود. به حسین حسودیم می‌شد چون تو سینما دیده بودش و بعد رفته بود این وی‌سی‌دی‌ش رو گیر آورده بود و داده‌بود به من. خب اگه حرف از فیلم ایرانی هم این‌جا بخوام بیارم درست نیست یه هو برم سراغ عباس کیارستمی، چون بعدتر از شب‌های روشن بود که کلوز‌آپ رو دیدم و شیفته شدم و بعدتر بود که یلدا برام طعم گیلاس و باد مارا خواهد برد رو آورد. این متن با یه هدف دیگه شروع شد واقعا و حالا یه پاراگراف اولش رو حذف کردم چون زیادی بی‌ربط بود و زیادی افسرده‌کننده. دلم می‌خواد برم ویکی‌پدیا ببینم شب‌های روشن داره یا نه. برای ع.ا. هم تازگی‌ها رایتش کردم شاید ببیندش. دوست دارم ببینم سال ساختش کی بوده. به هر حال اگه اشتباه نکنم اولین فیلم ایرانی‌ای بود که دل من رو برد. یادمه یلدا داستانش رو هم خونده بود که از داستایوفسکی بود، بازسازی در بازسازی. و این‌که اصلا یادم نیست پاراگرافی که پاک کردم چی بود. حال هیچ کاری رو ندارم. آهنگ رو قطع می‌کنم و میرم شام بخورم. تو رو خدا اون تلویزیون رو خاموش کنین بزارین شاممون رو بخوریم. یه مشکل فیلم این بود که بعضی وقت‌ها بعضی‌ دیالوگ‌ها او عبارت کذایی "بعضی وقت‌ها بعضی آدم‌ها ..." رو داشت.


"من از مردم همین شهرم، همه‌ی مردم این شهر رو هم دوست دارم، چون تقریبا هیچ‌کدومشون رو نمی‌شناسم."

۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

John Ford

The Grapes of Wrath (10/10) a
خیلی چیز هاست که می خواستم بگم به بهونه ی این خوشه های خشم ولی بماند. این بغض کذایی دستام رو از من می گیره. می دونم که خیلی چیزها از خیلی وقت ها هست برای همین مناسبت سپری شدن خوشه ها, ولی بی خیالش می روم به همان قرار ساعت یادم نمی آید چند, ونک, که آقایان هم تشریف خواهند داشت.