۱۳۸۸ شهریور ۲۰, جمعه

قدیم‌تر‌ها - 772

CelloBachCelloBachCelloBachCelloBachCelloBachCelloBachCelloBachCelloBachCelloBachCello

۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

Kaneto Shindo

Onibaba (10/10) a


ممد به من عیدی داد، فیلم دلیکاتسن داد. خب یه کلمه: آبزورد فانتزی، بی خیال، قصدم کلا "اونی‌بابا" بود. یه هو شد که این دو تا من رو یاد یه ایده‌ای کردند که درش آدم‌ها با هم بحث اخلاقی با هم می‌کنند که آیا خوردن گوشت آدمی‌زاد ایراد داره یا نه؟ بعد یه گروهی ایجاد شدند که مخالف آدم‌خواری هستند! آبزورد اونی‌بابا فانتزی نیست نه به‌خاطر نبودن تصویرهای ژان-پیر ژونه‌ای که در این مورد آدم رو به فانتزی بودن فیلم‌های اون یارو کارگردان فایت‌کلاب می‌رسونه وقتی که داریوش خنجی هست و نیست و بی‌خیال. بریم سر او‌نی‌بابا. دو تا فیلمی که از شیندو دیده بودم باعث شده بود که ایمان کامل داشته باشم بهش. برای همین وقتی که فیلم رو با هم تو خیابون دیدیم خیلی درنگ نکردم و از دستفروش خریدم. و خیلی خوب بود و توضیحم در مورد این که چرا بعضی فیلمای خوب رو دستفروش‌ها هم دارند در مورد این یکی هم مصداق داشت. داستان خیلی خوبی داره لعنتی و تصویراشم دست کمی از جزیره‌ی عریان نداره. چی بگم همه چی‌ش خوبه. ممد به من اغذیه‌فروشی داد. سرنوشتی عجیبی داره. ولی نه به اندازه‌ی شهر بچه‌های گمشده که شاید پنج بار به صورت ناقص دیدمش و هر بار یه جایی ش. بماند برای وقتی که دیدمش و شاید اون موقع از این هم بگم که چی شد زدم تو دهن تیم برتون. خوشحال بودم اون قدیما فرضیه‌م مبنی بر این که هر چیز آمریکایی خوبی یه معادل شعورمندانه‌تر و پیشتازتری خارج از آمریکا داره رو می‌دیدم که ثابت‌تر میشه. حالا هم که ممد این فیلم رو داد کلا ازون فازا هم خارج شده بودم و برا خودش اتفاقی بود. ولی کاش بشینم یه بار دیگه اونی‌بابا ببینم بس که خوبه و آدم دلش نمیاد در موردش حرف بزنه و بماند اصلا...

۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

Murdering, Remembering

Broken heart is quite a word for a position of the flesh that makes us hurt many times, I say that, and then it becomes two words linked to each other; broken and heart. When you have to bear it the hurting, just about everyday, you start to wonder, wonder if you’re the only existence to bear so much pain and burden all on your shoulders not knowing what you have done so wrong so mean to deserve it. Being involved in what doesn’t really belong to you might be the reason, and thinking so makes you go to the path of thinking it the way that not a sole thing must belong to you, That not being even once an owner makes you become the one who is not able to be one. Ok we do not expect people, but what about the time that two becomes one? One shouldn’t expect his own or be expected? I know twos that are lonesome, even a whole community can be like that, a lonely community begins to show the symptoms of its disease in the form of its individuals being lonely and feeling so. All these shows me a path to go, and that is to attempt to make a somehow married society and putting myself in that situation so that I wouldn’t feel alone, but after all my efforts the only thing that is occurring is my constant feeling of emptiness, then nobody is what I am. There is pain, how can that be true? Maybe I should begin to write about empty pain rather than writing about the broken heart, because I should assume that my experiences of being humiliated by all the society have caused all this, or maybe being humiliated by the individuals whom I loved as my share of the whole. Easily I’ve became the one whom I dearly loved and I just got killed much more easier, and saying so giving me more pain and pure suffering when there is pain affirmed, there is my being, I’m living through levels of suffering without no disappearing. Once my appearance could be you, and your mine, now that you resist my existence I no longer feel, as I have lost my sense of touching. You lost it, we wanted it, I was there, I felt to appear, you didn’t feel like it. You despised our appearance as one, I lost a big part of me, do not murder it, by the way I try to remember it but the pain is what my lips can read as if you’re pulling the knife out of my body and I can only watch, do not leave me alone on my dying ground. If you tell me there is no me after me as alternative of my disposition that would a complete murdering. when our hands are tied, when our hands are busy holding eachother, does it matter to know the time?

Patti


۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

اواسط شهریور



از کجا شروع می‌شود و به کجا آیا قرار است ختم بشود؟ من از آن جایی می‌گویم که دیوار نیست و هم این جایی که من پنجره‌ای برای دیدن درختی که سراغش را بگیرم و بروم بنشینم آن جا تا بعدترها را ببینم و صبر کنم تا برسند. تا برسد به آنجا که تازه‌ها هم بشوند دل آزار برایشان، کمی فرصت لازم دارند، مثلا پنج یا شش ماه تا به خودشان بیایند که آن‌قدرها هم در آینده غوطه‌ور نیستند، تاریخ بی‌مصرفشان تکرار می‌شود. تازه ها سرشارند و جوانی مان رفت برای همدیگرهایی که کمتر سرشار بودیم. پیچیدگی‌مان به رسم خودتنیدگی نیست و از فرط سادگی چنان غلتانیم و یک لحظه‌ بایدمان به تصویر ایستا و دیدن که سرگیجه‌مان چه بیهوده است. داده‌های معادله آن‌قدر بسیارند که با چنیدن راه مختلف و قریب به ذهن حل می‌شوند. اگر دوست داری بیا پای تخته. من روی میز ردیف سوم یا چهارم به دیوار تکیه داده‌ام و کاملا رو به تخته نگاه نمی‌کنم. پنجره‌ای هست که باید بسته باشد تا صدای نوبت بازی نیاید. صدای حلقه‌ی بسکتبال که دوباره باید جوش بخورد تا آن صدای آزاردهنده را ندهد. من یک روز تو را به داخل آن مدرسه‌ی کذایی هم خواهم برد، رفتن تا پشت درش بی‌فایده است. تکه‌ی سنگینی از من هنوز برایت آپ‌لود نشده است. یک بار باید آن‌جایی نشست که درختان خواب‌گاه صنعتی شریف به رویش خم می‌شدند و برای من فقط خاطره‌ی درختان بلندی ماند که سالی هم آمدند و شاخه‌هایش را چیدند. می‌دانم تو هم حس بدی داشتی از همان بار اولی که دیدی دیوارها و آن نمای چهار طبقه که پشت درخت‌هایی خیلی بلند بودند و می‌دانم چرا هیچ وقت از او خوشت نیامد . می‌دانم که چرا نمی‌گفتی، می‌دانم من که نباید بیشتر بگویم. خودتکانی را انداخته‌اند بر سر زبانم و حالا خب من هم مثل تو کسی برایم نخواهد ماند. این ظاهر ماجراست؛ من کسی را برای خودم می‌خواهم چکار؟ خودم را برای خودم می خواهم به چه کار؟ دل آدم وقتی می‌شکند که یک نفر از آن سمت کلاس برای خودشیرینی می‌رود و پرده‌ها را می‌کشد و می‌بندد آن دیوار آن سمت را کامل و من دستم را می‌زنم زیر صورتم تکیه‌ای و دیگر به تخته‌ی سیاه خیره شده‌ام تا زنگ بخورد و بروم تخته‌پاک‌کن را خیس کنم و تخته‌ی سیاه را برق بیاندازم برای فردا که آن آدم سمت دیگر کلاس می‌خواهد نکته‌ی تست‌های شیمی فصل پنجم را به خوبی به یاد بسپارد. به فلانی یادآور می‌شوم که امروز برای نظافت نوبتش شده است و می‌گوید که باید برود و خب می‌رود، کلاس که تمیز است به قدر کافی. پاهایم روی طاقچه افتاده‌اند و خودم لمیده به صندلی آقای معلم رو دو پایه‌‌اش تعادلم را حفظ می‌کنم. کلاس تاریک می‌شود ولی بیرون و آن درخت‌ها می‌درخشند زیر آسمان روشن وقت غروب. با مزه‌ است؛ کلاغ‌ها جمع می‌شوند، گنجشک‌ها هم، و خوشبختانه کمتر خبری از یاکریم‌ها می‌شود چه برسد به کبوترها با آن صدای بی‌وجودشان. یک حیاط مثلثی است همیشه در خاطرم و بیرون می‌روم گاهی و دقیقا نمی‌دانم چه رنگی شده‌ایم آن وقت روز که خورشید هم رفع زحمت کرده است.
(شاید این دو نفر در عکس کمی برای من فیلم بازی کرده‌اند ولی خیلی شبیه خودشان شده‌اند خیلی. یادداشتی هم بکنم که اگر بعدا برگشتم به این صفحه فکر نکنم این عکس برای همان اواسط شهریوری است که حرفش را آورده‌ام، برای دو سه سال قبل تر است)
.
.