..... واژه گونی ِ فشارهای عصبی ِ من، خیره شدن و دیوار ِ روی عکس .....
۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه
عجله برای صبح شدن
۱۳۹۰ اردیبهشت ۳, شنبه
آدم دسته جمعی؛ زهر آدم ها و جبری که یقه ی آدم را می گیرد سفت
۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه
از کجا معلوم ؟
ایران : 50%
هلند: 22%
آمریکا: 17%
آلمان: 4%
و بریتانیا، افغانستان، ژاپن و کانادا به ترتیب و با درصدهایی کمتر شماری از بازدیدکنندگان این وبلاگ مسخره هستند که برای من بسیار جالب و هیجان انگیزه علی رغم این که خودم باید اذعان کنم که این وبلاگ رو نمی پسندم و یا بهتر بگم چند وقتیه که اصلا بدم میاد ازش و اگه ازش بدم نمیومد تا حالا به کسی که باید بخوندش معرفیش کرده بودم। به هر حال باید از دوستانی که این وبلاگ رو تحویل می گیرند تشکر کنم و بگم که ما رو بیشتر در جریان نظرات خودشون قرار بدهند। یعنی میخام بگم یه مطالبی نوشتم قبلا که واقعا و انصافا مزخرف هستند و ازین که هیچ کس یه کلام هم نمیگه بابا این دری وری ها چیه باید ابراز نگرانی کنم... ای داد... در ضمن از تعداد مشترکین هم یک نفر کاسته شده به تازگی که جای بسی تاسف برای بنده و خوشحالی برای آن بنده وجود دارد... یاه... یاه... ضمنا از کلیدی ترین کلمه ای که در جستجوهای اینترنتی به این وب بنده ره یافته است کلمه ی "حالت" بوده که بر خلاف تصور ده برابر بیشتر از "تناسلی" جستجو شده...
.
.
۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سهشنبه
اواخر فروردین

।
اول: نمی دونم می دونید یا نه؟ من عاشق عکس های مربوط به فیلم ها هم هستم। مووی استیلز! اوکی؟ و خیلی زیاد تا ازین عکس ها دارم و خیلی زیاد بار نگاهشون می کنم। در مورد خاصیت عجیب و دل انگیز عکس فیلم به سختی بتونم چیزی بگم ولی خب خودتون بفهمید। یکی ازین عکسایی که خیلی خوبه مربوطه به یه فیلم خون آشامی به اسم (لت د رایت وان این/ بزار راستکیه بیاد توو) که یه فیلم سوئدیه و راستش رو بخواهید من نمره ی بدی بهش نمی دم، شاید سه چهار تا تصویر ازین فیلم دارم که گاهی دیده میشن، یکی ازین ها یه نمای بازی از یه استخر سرپوشیده است که یه دختری با لباس یه کناریش نشسته و دستاش رو صورتشه که یادم نیست همون دختر خون آشامه بود یا نه و دو تا جسد متلاشی از دور دیده میشن که کنار آب دراز افتادند و آب هم بسیار زلال برای خودش در حال سکون। تصویر وحشتناکیه و من نمی دونم چرا انقدر برام تأثیرگذار بوده
دوم: یه عینک دست دوم خریدم که بسیار زیباست و دوست داشتنی। با التماس آقای عینک ساز حاضر شد شیشه بندازه بهش و حالا کمی بهش سوهان زدم تا باز تر شه و برام تنگ نباشه ولی فشار میاره شقیقه هام هنوز و باید بیشتر سوهان بزنمش
سوم: یکی از اساتید دانشگاه قبلی در شرکت مشغول به کار شدند و همچنان خیلی تحویلش نمی گیرم نمی دونم چرا... درسته علاقه ای بهش ندارم و کلا روی اعصابه ولی یه جوری فقط با سلام و اینا قضیه پیش رفته که برای خودم هم عجیبه کلا
چهارم: امورات زندگی بسیار تند عقب می افتند
।
.
هفتم: جات خالی تنهایی خیلی خوش میگذره
।
هشتم: امروز یه آقایی بود توی اورژانس بیمارستان که یکیش مرده بود و ناراحت بود و گریه می کرد و یه جمله ای رو مرتب می گفت به همراهش: شدند پنج نفر
نهم: به یه دوستی گفتم روش استفاده از یه وسیله ای رو به من یاد بده। این وسیله رو از یکی قرض کردم। از کی؟ از کسی که دوست پسر دوست دوران دبیرستانش همونیه که میخاد به من یاد بده چه جوری ازین وسیله استفاده کنم। عجیب نیست؟ باشه عجیب نیست ولی این وسیله رو دوستم مثلا هشت سال پیش استفاده می کرده و دوستش که دوست دختر دوست من باشه هم این وسیله رو هفت هشت سال پیش برای خودش تهیه کرده بوده। این دوستم که میخاد به من یاد بده خودش بعدتر از دوستش این وسیله رو تهیه کرده بوده و من هم خیلی بعدتر از دوستم که ازش قرض کردم وسیله ش رو این وسیله رو فراهم کردم। خب؟ اصلا می فهمی؟
.
।
۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه
داستان پنجم
۱۳۸۹ بهمن ۵, سهشنبه
لعنت
۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه
M dot N
۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه
in the other states of mind
۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه
اول-زمستان-بود
۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه
اینجا-نماندن
یک ماه بزرگ در آسمان
پیشانی درخشان یک غم بزرگتر است
قلب اژدها آتش گرفته و شاعر که می شود
دیگر حرف نمی زند
فقط می نویسد و
آه که می کشد...
.
در یک روز مزخرف نمی دانم چه وقت در خیابان روان شدم. قدم زدن سنت سال گذشته و قبل تر از آن، بی واسطه با اتفاقات پوچ زندگی من در ارتباط بودند. دل گرمی سیگار؛ نوشتن؟ بچه های این پارک دوست داشتنی نیستند، حتی وقتی که گل می چینند... راه می رفتم و حرف می زدم و ضبط می کردم. مجموعا نیم ساعتی حرف زدم با خودم. که فقط ده دقیقه ش قابل شنیدنه و بقیه ش که مشغول راه رفتنم و تقریبا فریاد زدن هیچ مفهوم نیستند. دری وری زیاد گفتم ولی یه چیز هست که بعد از یه سال به نظر فکر جالبی اومد: وقتی حرف می زنیم یا می نویسیم کلمات از افکار مان جا می مانند دقیقا به همان دلیل که هر کلمه ای در زمانی مشخص ادا می شود. کلمات که جا می مانند افکار هم خودشان را کند می کنند... تقریبا هر چی حرف خوب داشتم همون اول گفتم، همون بیست دقیقه ی اول یا شاید پیج دقیقه ی اول که حذف شدند... فکر می کردم که بیایم و گریه ام خواهد رفت ولی ماند. آخرش می گم : بماند برای بعد...
.
۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه
۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه
۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه
اگر یادت باشد
.
پی نوشت دهم:
مرگ نیز وجودم را در کنار خودش انکار می کند
من هر لحظه از خودم پیشی می گیرم
تا ماشینی را ناکار کنم
که با سرعت از کنارم می گذرد
و زندگی مثل شبحی بر تنم می گردد
ماشین ها؛ شبح های امید
برای بازگشت مرگ
من نیز وجودم را در کنار خودم انکار می کنم
بالیدنی در کار نیست
از مرگ می پرسم
که تا چند باید بشمرم
.
این همه را
تا چند باید بمیرم
از خودم
می خواهم که بازگردم به نیستی
که ازین پستی بلند تر است
.
۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه
روان-نژندی این تخته کلید ِ نوشتن
.
از ماجراجویی گذشته است وقتی حرفی برای نگفتن نیست باشد. کسی چه میفهمد از این وبلاگها و نوشتهها؟ این دلهره نیست که آدم را برمیدارد، وقتی اجازه میدهی کسی تو را مرور کند... تو را گفتن و من را خواندن و دیگری-نوشتن و آن یکی بردن و آنهایمان دزدیدن... قبلا دوست داشتی کسی بخواند چیزهایی را که نوشتهای... حالا گرمترین نوشتنهای در لحظه نیز حضور خود را ندارند چه برسد به سالی قبل و ماهی دور تر... کسی یکهو نوشتههای قدیمیات را خواندن به فکر میبرد من را که در رودربایستی ماندگاری نوشتهها گیر میکنم... ولی باز مینویسم و درونیترین حرفها را میل پنهانیام نیست و باز به صدای بلند میگویم که من نمیخواهم پنهان باشم، برای خودم باشم یا چیزی... من که شخصی نمیبینم.... این طرف از کنار خودم میگذری... بعد از سالیانی هنوز به آن دوم شخصهای مفردت معترضم که دو پهلو داشتند... این را برای این میگویم که دیگر-نوشتی خواندهام و باز فکری شدهام که ما مخاطب-خوانی میکنیم؟ این حماسهی وبلاگ است؟ شیرینی فریاد است؟ یا صنعت بازی با تاریکی... یا خودمان را به راهی میزنیم که با قدمهایمان پر میکنیم، آهسته؟ برای من تاریکی گذشته از این نیمه-روشن دالانی که شبها میزنم بسیار ناهموارتر است. در نابههمگونترین دلواپسیهایم چیزی جز شعرهای قدیمی گذشتهی دوستی را نمیشنوم که تلخی گذشتهی بیهمهچیزم را قلمدوش دارد... من تاب چرخیدن در متنهای قدیم را ندارم... و ماجراجویی جوانی در من به بیرمقی پیرمردی مانند است. چیزهای جدیدی که خواهی نوشت را خواهم خواندن... بیمقدمه... من کژتابی دارم مگر نه؟ این ظاهری است که میسازم. دوست گرانسنگی میگفت که من همهچیز را وارونه میفهمم. گفتم همین-اش آخرین جمله را نیز هم من...
من در زمانهایی گذشته نمیدانستم از که میگویم و اندکی دانستم و دانستن شد بلای جان خودش فی حد ذاته... حالا نمیخواهم مخاطب را سردرگم کیستی ِ گفتنیهایم کنم... بیپرده با خودم سخن میگویم... تو هم بدانی بد نیست...
.
۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه
۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سهشنبه
نه
چیزی نگم
تا ببینم چه می شوی
چیزی ننویسم
چون تو نوشته ها را دور ریختی
چیزی نخواهم
که خواستی
نباشم
تا که چون تویی باشد
.
۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه
ماتم
سر- آواز هر لحظهای تلخام
بیدرنگ خاطرهایت رسوایم
تو را یاد، باد میبردم
.
کلک سوارمان کردی، ای دختر رودخانه
ای مهتاب
مرا به جریان مرگ خویش بازگردان
.
این گونه ناپاکیات را به صورتم نزن
من سنگ را
سر مشق ِ شکفتن میدانم
من از آن چشمه ننوشیدم
.
بغض من، نابودن دیدار توست
قطرهای ازین تاریکی
هلاک ِ آن همه روشناییهای حالا نمیدانم کجا...
.
۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه
اوایل مرداد
۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه
و دستانی کشیده و پست
۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه
نویسیدن
.
خیلی وقته که درست و درمون چیزی ننوشتم؛ ننوشتم که ساخته باشم بلکه به طرز احمقانهای چیزهایی که نوشته میشد رو انعکاس دادم. حالا میشه که بسازم چون دیگه از شر نانوشتهها و نوشتههای بیسر و ته روانهایی آلوده باید خلاص بود... که من از شعر کردهها و ندیدهها زاری به روز روشن دری یافتهام:
- سیام دی ماه 87 : سه روز از مدت حج عمره کم شد؛ یاد دانشگاه آزاد افتادم
واقعا جا داشت که بنویسم چهجوری میشه اون حال بدی رو نداشت که میاومدم مینوشتم و حال بقیه رو بههم میزدم ولی وقتی آدم حالش به جا باشه خب وقت نداره که بنویسه، یا اگه اونقدر بیکار نباشی که بنویسی حالت خوب میشه، لابد.
- پنجم بهمن 87 : پریشب قبل از خواب یههو یه چیز نوشتنی زد به سرم و حوصله نداشتم و فقط یک کلمه تو تاریکی کف دستم یادداشت کردم و امشب یادم افتاد و سریع کف دستم رو نگاه کردم و پاک شده بود. خندم گرفت، حواسم نبود که سیگاری که داشتم میکشیدم رو میبایست یه تکونی میدادم وقتی یادم افتاد، دیدم ریخته رو شلوارم و هول کردم و نزدیک بود سیگاره هم از دستم بیافته...
دیگه همهی روزها رو با کار مفید پر کردم تقریبا، از کار شروع شد، بیل زدن، بعد شد بیل زدن و خوندن، بعد بیل زدن تموم شد و همهی فکرهای باطلم هم چنین... نتیجهی کنکور هم خوب شد. و حالا که دست کم هرز نمیرم به نوشتههای قدیمی نگاه میکنم برای دو سال قبلاند، سالی که با ناخوشی گذشت ولی دستکم سالی با بار منفی نبود، مثل پارسال که بدترین سال زندگیم لقب گرفت، جایی که مشتق نمودار مشقاتِ انسانی متعهد به انسانیت صفر شد تا به بازهی اعداد مثبت کمانه کند و خود را از حضیضی رهایی بخشد بس مصیبتبار و نسیانآور... بگذریم:
- هشتم بهمن 87 : ما آدمها نمیدانیم وقتی دست یک نفر از ما قطع میشود باید چه کرد، کجایش را بست، خون چه وقت بند خواهد آمد...
چند روز بعدش یه پیام کوتاهی رو برای تقریبا خیلیها فرستادم و سه تا از جوابها رو یادداشت کردم که بامزهاند:
پیام این بود : من این بالش زیر سرم درد میکنه
س: واسش لالایی بگی خوب میشه
ی: بالش زیر سری رو که درد نمیکنه، دستمال نمیبندند
ا: سرت رو از روش بردار
.


