۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه

عجله برای صبح شدن

.

تا حالا دیدین من جوک تعریف کنم ؟

دیروز ولی دلم می خواست یه جوک بگم

لازم بود کلا


خسته بودم ولی خوابم نمی برد । فکرم مشغول بود । هر چیزی که به ذهنم میرسه رو دنبال می کنم و می رسم به جایی بدتر از این । خلاقیتم کور شده । باورم نمی شه کسی دلش بیاد آرامش یه دیوانه ی کند ذهنی رو این جوری به هم بزنه । دست بداهه پردازی م رو بستن । قافیه شعرهام رو با عجله جویدند । خسته م می کنید । چقدر سخت خوابیدم دیشب । زهر بودند فکرهام

.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳, شنبه

آدم دسته جمعی؛ زهر آدم ها و جبری که یقه ی آدم را می گیرد سفت

همه ی حرفام باد هواست و انسان همیشه تنهاست । دوست ندارم باور کنم । موندم چرا و از کجا این مزخرفات رو باور کردم که انسان موجودی اجتماعی است । نه این که نیست । ما انسان نیستیم । فکر نمی کنی که اونایی که اشتباه بزرگ شدند، اونایی که با عقده رشد کردند زندگی بقیه رو خراب می کنند؟ مطمئنم من । من از آدمایی که تنهایی رو بلد نیستن همیشه ترسیدم । نمی دونم چرا؟ می دونم چرا। سردرگمی عجیب غریبی من رو برداشته و آزار میده। از یه طرف دوست دارم همچنان فکر کنم آدم ها برای کنار هم بودن وجود دارند و از یه طرف تحمل م زیادی پایینه। آدم ها رو دوست ندارم। سخت می گذره। دلم میخاد فرار کنم। بدترین و تلخ ترین لحظه هام شدند وقتایی که آدم هایی که دوست شون ندارم به من ثابت می کنن که من شبیه اونا هستم। بعد افسرده می شم । سعی می کنم باور نکنم ولی کاریش نمیشه کرد। از خودم متنفر میشم । میخام بگذرم ازین تنفر و باز هم نمیشه... شبیه اونایی که دوستشون دارم هم نیستم। اصراری هم ندارم باشم। آدم تا وقتی به تنهایی خو نگرفته زهر داره... این یه سالی که مجبور بودم تنها نباشم گاهی فرسایشم داده... از حالت منگی قبلش در اومدم و وقتی به گیجی خودم نگاه می کنم بیشتر اذیت میشم। دوست دارم به همون دوران هر چند سیاهی برگردم که مشغول فرار بودم و روز به روز مغزم از کار می افتاد و خنگ تر میشدم... یه ماه تو خونه میگذشت و نمی فهمیدم। نه مثل حالا که ازین ور به اون باید عجله کنم । حتی برای دوست داشتن نگران باشم که زهری گریبانم رو نگیره । تو هم که معلوم نیست چه بلایی سرت اومده یک دفعه । دوست دارم دوباره ملنگ باشم و تلخی نزدیک و دور شدن آدم ها رو نفهمم । ازین هوشیاری ام که تلخی دور شدن نگاهت رو می فهمه قبل از این که دور شده باشی بیزارم । ازین هوشیاری ام که میخاد بفهمه چه بلایی سر آدم ها میاد بیزارم । حکایت عاشقی ما شده است همین جمله ای که به دیوار می گویم خودم هم نمی شنوم چه برسد به تو : جایت خالی؛ تنهایی خوش می گذرد। شهر دیگری می خواهم। یه جبر مسخره، اشتباهات بقیه؛ نمیخام ببخشمشون و وقتی می بینم انتقام هیچ فایده ای برای کسی نداره احساس پوچی می کنم। حالا میشم محکوم به بخشیدن। دلم نمیخاد। ولی این همه نفرت رو جایی از بلندی پرت می کنم پایین। سبک میشم। کاری از دستم برنمیاد। ذهنم به هیچ راه خلاقه ای نرسید। حالا که این همه در بند زندگی تحمیلی گیر کردیم لااقل اسیر خودم نباشم...

۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه

از کجا معلوم ؟


ایران : 50%
هلند: 22%
آمریکا: 17%
آلمان: 4%
و بریتانیا، افغانستان، ژاپن و کانادا به ترتیب و با درصدهایی کمتر شماری از بازدیدکنندگان این وبلاگ مسخره هستند که برای من بسیار جالب و هیجان انگیزه علی رغم این که خودم باید اذعان کنم که این وبلاگ رو نمی پسندم و یا بهتر بگم چند وقتیه که اصلا بدم میاد ازش و اگه ازش بدم نمیومد تا حالا به کسی که باید بخوندش معرفیش کرده بودم। به هر حال باید از دوستانی که این وبلاگ رو تحویل می گیرند تشکر کنم و بگم که ما رو بیشتر در جریان نظرات خودشون قرار بدهند। یعنی میخام بگم یه مطالبی نوشتم قبلا که واقعا و انصافا مزخرف هستند و ازین که هیچ کس یه کلام هم نمیگه بابا این دری وری ها چیه باید ابراز نگرانی کنم... ای داد... در ضمن از تعداد مشترکین هم یک نفر کاسته شده به تازگی که جای بسی تاسف برای بنده و خوشحالی برای آن بنده وجود دارد... یاه... یاه... ضمنا از کلیدی ترین کلمه ای که در جستجوهای اینترنتی به این وب بنده ره یافته است کلمه ی "حالت" بوده که بر خلاف تصور ده برابر بیشتر از "تناسلی" جستجو شده...
.
.

۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

اواخر فروردین








اول: نمی دونم می دونید یا نه؟ من عاشق عکس های مربوط به فیلم ها هم هستم। مووی استیلز! اوکی؟ و خیلی زیاد تا ازین عکس ها دارم و خیلی زیاد بار نگاهشون می کنم। در مورد خاصیت عجیب و دل انگیز عکس فیلم به سختی بتونم چیزی بگم ولی خب خودتون بفهمید। یکی ازین عکسایی که خیلی خوبه مربوطه به یه فیلم خون آشامی به اسم (لت د رایت وان این/ بزار راستکیه بیاد توو) که یه فیلم سوئدیه و راستش رو بخواهید من نمره ی بدی بهش نمی دم، شاید سه چهار تا تصویر ازین فیلم دارم که گاهی دیده میشن، یکی ازین ها یه نمای بازی از یه استخر سرپوشیده است که یه دختری با لباس یه کناریش نشسته و دستاش رو صورتشه که یادم نیست همون دختر خون آشامه بود یا نه و دو تا جسد متلاشی از دور دیده میشن که کنار آب دراز افتادند و آب هم بسیار زلال برای خودش در حال سکون। تصویر وحشتناکیه و من نمی دونم چرا انقدر برام تأثیرگذار بوده
دوم: یه عینک دست دوم خریدم که بسیار زیباست و دوست داشتنی। با التماس آقای عینک ساز حاضر شد شیشه بندازه بهش و حالا کمی بهش سوهان زدم تا باز تر شه و برام تنگ نباشه ولی فشار میاره شقیقه هام هنوز و باید بیشتر سوهان بزنمش
سوم: یکی از اساتید دانشگاه قبلی در شرکت مشغول به کار شدند و همچنان خیلی تحویلش نمی گیرم نمی دونم چرا... درسته علاقه ای بهش ندارم و کلا روی اعصابه ولی یه جوری فقط با سلام و اینا قضیه پیش رفته که برای خودم هم عجیبه کلا
چهارم: امورات زندگی بسیار تند عقب می افتند

.
هفتم: جات خالی تنهایی خیلی خوش میگذره

هشتم: امروز یه آقایی بود توی اورژانس بیمارستان که یکیش مرده بود و ناراحت بود و گریه می کرد و یه جمله ای رو مرتب می گفت به همراهش: شدند پنج نفر
نهم: به یه دوستی گفتم روش استفاده از یه وسیله ای رو به من یاد بده। این وسیله رو از یکی قرض کردم। از کی؟ از کسی که دوست پسر دوست دوران دبیرستانش همونیه که میخاد به من یاد بده چه جوری ازین وسیله استفاده کنم। عجیب نیست؟ باشه عجیب نیست ولی این وسیله رو دوستم مثلا هشت سال پیش استفاده می کرده و دوستش که دوست دختر دوست من باشه هم این وسیله رو هفت هشت سال پیش برای خودش تهیه کرده بوده। این دوستم که میخاد به من یاد بده خودش بعدتر از دوستش این وسیله رو تهیه کرده بوده و من هم خیلی بعدتر از دوستم که ازش قرض کردم وسیله ش رو این وسیله رو فراهم کردم। خب؟ اصلا می فهمی؟
.

۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه

داستان پنجم


صفر مطلق

کاش من این جا بودم

و تو این همه رنگ های بی همه چیز را برده بودی


دوم

یادمه آخرین بار که نه یکی مونده به آخرین باری که تو یه باری با یه دوستی که سالی یه بار می بینمش ملاقاتی تازه کردم، شاید سه سال شده باشه شوخی شوخی، طرح داستان جدیدی که داشتم می نوشتم رو بهش نشون دادم، الان فکر کنم یادم میاد ولی یادمه پاراگرافی رو دید که ایده ی هرزگی و زندگی به هم رو وصل می کرد، خیلی رو هوا بود بعد یه چیز دیگه نوشتم که بیست صفحه ای شد و چون پر از اسامی آشنایان بود فقط یه اکران خصوصی برای همون اسامی شد و خوب بیشترشون ارتباطی برقرار نکردند। یه جایی ش از یه ساختمونی کاغذ باطله می ریختند پایین اگه یادتون باشه و بعدتر با آرش یه فیلم بلند ساختیم که این تصویر نقطه عطفش بود। ماجرای فیلم هم به همون به هم ریختگی این دری وری آخری بود که نوشتم। خوب بد بودند। خوب هم بودند। هر چی بودند وقفه ی طولانی تری ایجاد شد। می خواستم اون ایده ای که گفتم و مونده بود رو هوا رو به داستانی تبدیل کنم که دست کم دو برابر این آخری حجم داشته باشه। این یه جور مریضیه خب لابد می دونید॥! تقریبا مثل دیوونه ها نوشتم چند تا داستانی رو که شاید خونده باشین। طولانی بودنشون هم وجهی از همین دیوونگیه। آقای نویسنده خیلی اتفاقی پرینت هام رو برداشته بود و دری وری آخرم رو خونده بود و بعدش به من گفته بود این داستان نیست... آقای نویسنده کم پیش میاد بشینه چیزی رو بخونه... خندیدم که می دونم... هر چی بود خوندش... بیست صفحه ی आ४ با فونت ریز। شاید سه ساعت طول بکشه خوندش از آقای نویسنده بعید بود... خندیدیم... گفت داستان نیست خاطره است... خاطره ی عجیبی بود چون با جایی از واقعیت آویزون نبود ولی حقیقت داشت। نداشت؟


سوم

خب حالا دیگه می دونین کیا باعث شدند من نظرم درباره کمونیسم تغییر کنه؟ کسی این دو نفر رو ندیده انگار... این دو نفر هم کسی رو ندیدند و جدای از بد بینیشون نسبت به دوستای من کلا قضیه برای خودم هم عجیب شده... شب عیدی اتفاقی بعد مدت ها دیدمشون و دلم گرفت ازین که یادم اومد که چقدر بی جهت ناراحتم کرده بودند و گذاشته بودند رفته بودند... حالا بعد عیدی قرار شد برم پیش شون... یه چیزی هم گرفتم که بدم بهشون... می دونین همه اون داستان طولانی رو بلند بلند براشون خونده بودم، توی کوه، شاید فکر کنید شخصیت های ساختگی ذهن من باشند ولی این طور نیست، انسان های شریفی هستند که واقعیت دارند... روی اعصابشون هستم و اون ها هم روی اعصاب من با مدل های مختلف، دوست شون دارم، کسی هست که من دوستش داشته باشم و خودش ندونه؟ یعنی بهش نگفته باشم؟ نیست... همه اون داستان رو بلند بلند خوندم براشون... بد نبود ولی خیلی هم خوششون نیومد। بعدا که فیلم رو هم بهشون نشون دادم بدشون هم اومده بود در حد این که تخم مرغ پرت کنند و ... ص که پا شد رفت به کارهاش برسه و ع هم سعی کرد با صبوری بد و بیراهش رو به من بده... این بار تو تاریکی پارک کنار خونشون نشسته بودم پیش ع و شعری که زده بود به سرم رو براش روی پاکت چیزی که گرفته بودم کامل کردم... دو خط لعنتی دیگه که نمی دونم به کی بر می گرده با کی داره حرف می زنه... اصلا وجود داره یا نه...


چهارم

صد جای کامپیوتر مرض گرفته م یادداشت ها و پاراگراف هایی نوشتم که همه برای همون داستان کوتاه بلندیست که روی هوا مونده। طعم سالن تاریک نمایش تنها چیزیه که از ایده اون سال یادم مونده که خواسته بودم بنویسمش। مونده روی هوا روی اعصابم। یه جاییش یه پسری میره به دختری که طرف راوی داستانه میگه آهای دختره می دونستی راوی داستان تو رو دوست داره؟ بعد داستان گیر می کنه پیش نمیره میمونه روی دیالوگ های مسخره ای که راوی متصور میشه و نمی دونه کدومش ممکنه صورت گرفته باشه... راوی به بن بست می رسه همون جوری که نویسنده لعنتی این راوی لعنتی و دیگه چیزی نمی نویسه... ایده و طرح داستان اون سال ام تبدیل میشه به همین بن بست روانی که که یه روانی به صورت کاملا خودآگاه ایجاد میکنه بعد کم کم بیشتر که با مردم دم خور شدم و شعورم بیشتر شد به نظرم رسید این حرکت احمقانه نباید خودآگاهانه صورت بگیره। تصمیم گرفتم این حرکت مریض وار رو کمی جلوتر تو تو نقش دختره هم قرار بدم انگار که دختره ازون پسره یاد گرفته باشه خیلی ناخودآگاه... این جوری شد دختره میره به دختری که حالا طرف راویه میگه می دونی راوی تو رو دوست داره؟ راوی یه بار دیگه توی همون بن بست قبلی قرار می گیره। حالا بیا و درستش کن... چیو... همه یادداشت های لعنتی رو... به هم جور نمیشن... هربار دیوانه وار نوشتنم هم باعث سخت تر شدن داستان مزخرفم میشه که می دونم هر چی که هست یه بار باید جفت و جور شه و شرش کنده شه...


پنجم

از وقتی به این نتیجه رسیدم که آدم های باهوش در بسیاری موارد انسان های مزخرفی هستند و بعدتر و جدی تر از وقتی که اون داستان کذایی دچار وقفه ی دهم خودش شد تا حالا که دست کم یه سالی و اندی گذشته زور زدم قولی که به خودم دادم رو نشکنم ولی نمیشه، این که سعی نکنم ادم ها رو پیش بینی کنم، قضاوت باشد برای بعد، برای عینیات। ولی نمیشه، من آدم حساب کتاب داری نیستم، عینیات رو نمی فهمم، فقط در ذهنیات غوطه می خورم، همین طوری هم قضاوت می کنم و خیلی وقت ها جواب میده। دست آخر به همه جبریات دور و برم لعنت می فرستم। من از کهن الگوهای رفتارهای خاله زنکی می ترسم। من از نوشتن ایده ی خاله زنکی داستانم هم شاید بترسم که این جوری گیر کرده نمی دونم... ولی می نویسمش تا خودم حساب کار خودم دستم بیاد وقتی حتی نمی دونم شخصیت ها و داستان هاشون به کجای کار خودم مربوطند ولی می نویسمشون تا بفهمم کاملا ناخوداگاه... چون جواب میده... هر چهار دفعه قبلی با این که نفهمیدم چیو فهمیدم ولی برای زندگی م به درد خورده...


ششم

ازین که کسی نیست که دوستش داشته باشم

نه

ازین که کسی نیست که دوستش داشته باشم و بهش نگفته باشم خیلی راضی ام و شب راحت می خوابم

تمام تلاشم رو می کنم که واکنش های عجیب غریب اخیر طرف راوی رو به حساب حدس و گمان های روانشناسانه و روان نژندانه خودم نزارم। چون دوست ندارم باور کنم همه آدم ها جبرا به کلیشه های روانی بسیار ساده خیلی یکسان پاسخ روانی می دن। تو بن بست مسخره ای گیر کردم। یه دو راهی که از هر راهی ش که بری طرف راوی خودش رو غیب کرده॥! دیواره خب؟ باشه؟


هفتم

نمی دونم تا چند طبقه میشه ساختش। بازی خوبیه هر چی هست। حیف که دست من بهش نمیرسه। چه خوب که دست تو باشه। هر چی هست ادامه داره। می خواستم یه گلدون چوبی بسازم توی خواب و هدیه بدمش به یه آدمی که شاید شصت سالی داشته باشه। یعنی میدادمش تو بدی। صبح پا شدم از مامان پرسیدم گلدون چوبی باشه ضرر داره؟ داره... می دونی چقدر طول میکشه تا من این نت ها رو یاد بگیرم؟ دیره مگه نه؟ مهم نیست می تونم تصور کنم که رفتی و من کجا موندم و دارم چه اهنگی میسازم... می تونم آهنگ بسازم ولی توی خواب... یه گلدونی با یه گل زرد برات دیدم و نخریدم... منتظرم خودت من رو از این جبر لا یتناهی بیرون بکشی... من کاری که می تونستم بکنم رو کردم به سبک خودم آهسته مثل یه رودخودنه که از کوه میره بالا در اساطیر شرق مغز من، فعلا دست توست، رنگ جالبی داره، خیلی ساده و آروم، یه گلفروشی سر نیایش فکر کنم یا شایدم خواب بود...

.

۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

لعنت

.
لعنت بر پاره‌سنگی که بی‌درنگ از رودخانه گذر کرد.
.
این جمله توی خواب اومد. یه شب نخوابیده بودم برای امتحان و فرداش دوباره امتحان داشتم و سعی کرده بودم دو ساعتی بخوابم که در مستی خواب و صداهایی که قطعا در خواب ساخته می‌شوند و آدم به وضوح می‌شنودشان این جمله به زبانم جاری شد. جاری شد.
.

۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

M dot N

.
To be Honest with you... i'm not an elephant, i should have told you before but... you know... i'm a rhinoceros... a sweet one... i promise..!
.

۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

in the other states of mind

.
drowned in the words
ambiguity sucks my breath
lips talking her eyes
she's roaming in her limbs
oh my purity in which all statements dies
.

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

اول-زمستان-بود



.

معلوم بود شب‌هایی که گذشت همه تنها بودم

معلوم شد همه شب‌های دیگر تنها خواهم بود

معلوم نشد که چرا از آن کنج بی‌نور بیرون آمدم

.

همیشه زمستان‌ها عاشق می‌شد

بهار که می‌آمد همه‌چیز را برهم می‌زد.

این‌گونه بود که خودم را شناختم

.

۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

اینجا-نماندن

.
یک ماه بزرگ در آسمان
پیشانی درخشان یک غم بزرگتر است
قلب اژدها آتش گرفته و شاعر که می شود
دیگر حرف نمی زند
فقط می نویسد و
آه که می کشد...
.
در یک روز مزخرف نمی دانم چه وقت در خیابان روان شدم. قدم زدن سنت سال گذشته و قبل تر از آن، بی واسطه با اتفاقات پوچ زندگی من در ارتباط بودند. دل گرمی سیگار؛ نوشتن؟ بچه های این پارک دوست داشتنی نیستند، حتی وقتی که گل می چینند... راه می رفتم و حرف می زدم و ضبط می کردم. مجموعا نیم ساعتی حرف زدم با خودم. که فقط ده دقیقه ش قابل شنیدنه و بقیه ش که مشغول راه رفتنم و تقریبا فریاد زدن هیچ مفهوم نیستند. دری وری زیاد گفتم ولی یه چیز هست که بعد از یه سال به نظر فکر جالبی اومد: وقتی حرف می زنیم یا می نویسیم کلمات از افکار مان جا می مانند دقیقا به همان دلیل که هر کلمه ای در زمانی مشخص ادا می شود. کلمات که جا می مانند افکار هم خودشان را کند می کنند... تقریبا هر چی حرف خوب داشتم همون اول گفتم، همون بیست دقیقه ی اول یا شاید پیج دقیقه ی اول که حذف شدند... فکر می کردم که بیایم و گریه ام خواهد رفت ولی ماند. آخرش می گم : بماند برای بعد...
.

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

Leos Carax



.
Les Amant du Pont-Neuf (1991) a

9/10
.

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

عادم دسته جمعی؛ من

.
همه‌ی من را گرفته‌اند
کاش همان تنهایی شاعرانه بود
.

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

اگر یادت باشد

.

پی نوشت دهم:
مرگ نیز وجودم را در کنار خودش انکار می کند
من هر لحظه از خودم پیشی می گیرم
تا ماشینی را ناکار کنم
که با سرعت از کنارم می گذرد
و زندگی مثل شبحی بر تنم می گردد
ماشین ها؛ شبح های امید
برای بازگشت مرگ
من نیز وجودم را در کنار خودم انکار می کنم
بالیدنی در کار نیست
از مرگ می پرسم
که تا چند باید بشمرم
.
این همه را
تا چند باید بمیرم
از خودم
می خواهم که بازگردم به نیستی
که ازین پستی بلند تر است

.

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

روان-نژندی این تخته کلید ِ نوشتن

.

از ماجراجویی گذشته است وقتی حرفی برای نگفتن نیست باشد. کسی چه می‌فهمد از این وبلاگ‌ها و نوشته‌ها؟ این دلهره نیست که آدم را برمی‌دارد، وقتی اجازه می‌دهی کسی تو را مرور کند... تو را گفتن و من را خواندن و دیگری-نوشتن و آن یکی بردن و آنهایمان دزدیدن... قبلا دوست داشتی کسی بخواند چیزهایی را که نوشته‌ای... حالا گرم‌ترین نوشتن‌های در لحظه نیز حضور خود را ندارند چه برسد به سالی قبل و ماهی دور تر... کسی یک‌هو نوشته‌های قدیمی‌ات را خواندن به فکر می‌برد من را که در رودربایستی ماندگاری نوشته‌ها گیر می‌کنم... ولی باز می‌نویسم و درونی‌ترین حرف‌ها را میل پنهانی‌ام نیست و باز به صدای بلند می‌گویم که من نمی‌خواهم پنهان باشم، برای خودم باشم یا چیزی... من که شخصی نمی‌بینم.... این طرف از کنار خودم می‌گذری... بعد از سالیانی هنوز به آن دوم شخص‌های مفردت معترضم که دو پهلو داشتند... این را برای این می‌گویم که دیگر-نوشتی خوانده‌ام و باز فکری شده‌ام که ما مخاطب-‌خوانی می‌کنیم؟ این حماسه‌ی وبلاگ است؟ شیرینی فریاد است؟ یا صنعت بازی با تاریکی... یا خودمان را به راهی می‌زنیم که با قدم‌هایمان پر می‌کنیم، آهسته؟ برای من تاریکی گذشته از این نیمه-‌روشن دالانی که شب‌ها می‌زنم بسیار ناهموارتر است. در نابه‌همگون‌ترین دل‌واپسی‌هایم چیزی جز شعرهای قدیمی گذشته‌ی دوستی را نمی‌شنوم که تلخی گذشته‌ی بی‌همه‌چیزم را قلم‌دوش دارد... من تاب چرخیدن در متن‌های قدیم را ندارم... و ماجراجویی جوانی‌‌ در من به بی‌رمقی پیرمردی مانند است. چیزهای جدیدی که خواهی نوشت را خواهم خواندن... بی‌مقدمه... من کژتابی دارم مگر نه؟ این ظاهری است که می‌سازم. دوست گران‌سنگی می‌گفت که من همه‌چیز را وارونه می‌فهمم. گفتم همین-اش آخرین جمله را نیز هم من...

من در زمان‌هایی گذشته نمی‌دانستم از که می‌گویم و اندکی دانستم و دانستن شد بلای جان خودش فی حد ذاته... حالا نمی‌خواهم مخاطب را سردرگم کیستی ِ گفتنی‌هایم کنم... بی‌پرده با خودم سخن می‌گویم... تو هم بدانی بد نیست...

.

۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

Trilok Gurtu

****
Massical - 2008
.

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

نه

.
چیزی نگم
تا ببینم چه می شوی
چیزی ننویسم
چون تو نوشته ها را دور ریختی
چیزی نخواهم
که خواستی
نباشم
تا که چون تویی باشد
.

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

ماتم

.
سر- آواز هر لحظه‌ای تلخ‌ام
بی‌درنگ خاطره‌ایت رسوایم
تو را یاد، باد می‌بردم
.
کلک سوارمان کردی، ای دختر رودخانه
ای مهتاب
مرا به جریان مرگ خویش بازگردان
.
این گونه ناپاکی‌ات را به صورتم نزن
من سنگ را
سر مشق ِ شکفتن می‌دانم
من از آن چشمه ننوشیدم
.
بغض من، نابودن دیدار توست
قطره‌ای ازین تاریکی
هلاک ِ آن همه روشنایی‌های حالا نمی‌دانم کجا...
.

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

اوایل مرداد

.
نتونستم عکس بزارم و وبلاگم با این وقفه ها روبه رو شد. این مدت زیاد فیلم ندیدم ولی دیدم. اینترنت که دیگه ندارم و اوضاع هم خیلی بر وفق مراد نیست. یک هفته ایست که دلم هر روز گرفته است. بعد از مدت ها وقتی دوباره به هم ریخته شدم فهمیدم که زیادی به ناراحتی هام بی محلی کردم و خیلی تلنبار شدند. وقتی یکی برای پست های قدیمی کامنت می زاره نمی تونم بفهمم برای کدوم پست گذاشته... برای نام پویا بگم که من صور عریان رو خوندم از قضا... چطور مگه؟ اگه می خوای بدونی، اصلا خوشم نیومد. تا حالا پست به این بدی کسی خونده؟ اصلا نمی دونم برای کی ناز کنم، پس چرا توقع دارین خوب بنویسم؟
.

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

و دستانی کشیده و پست

.
منتظر بودم که یک وقتی... دوست داشتم که یه روزی برگرده و بگه ما به درد هم نمی‌خوریم. دوست نداشتم... اصلا انتظار نداشتم که یه روز برگردم... که یه روزی ببینم چقدر به درد نخوره...
از داستانی چنین بلند و بی رمق که ساختم... از لحظه‌هایی که پاکی دنیا به اشاره‌های قدم‌هایش سیاه مشقی کور و نارسیدنی گشت بیزاری جستم... این را در چشم‌های من بخوان که نمی‌خواهم دستان تو را به دستان ِ آلوده‌ام... من به ناآرامی خیال تو نمی‌اندیشم... تو را آرام می‌جویم... لحظه‌های شکوهمند نبودن شدن‌هایت را دوست دارم... تویی که خیال مرا... از تو من آسودگی دارم که نمی‌دانم‌ات... تو را رازی در پیش است... چگونه دست‌هایم را رو کنم... در چشمان من شعله بکش... بسوزان... من نخواسته چنین-‌ام... من نخواسته چنان خواستم... من دروغ بودم و ساختم... بسوزان... راستی‌ام و ویران می‌کنم... انسان، بنمای رخ...
من خسته نباشم؟ چشم ‌بسته نباشم؟ دل...
.

۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

نویسیدن

.

خیلی وقته که درست و درمون چیزی ننوشتم؛ ننوشتم که ساخته باشم بلکه به طرز احمقانه‌ای چیزهایی که نوشته می‌شد رو انعکاس دادم. حالا می‌شه که بسازم چون دیگه از شر نانوشته‌ها و نوشته‌های بی‌سر و ته روان‌هایی آلوده باید خلاص بود... که من از شعر کرده‌ها و ندیده‌ها زاری به روز روشن دری یافته‌ام:

- سی‌ام دی ماه 87 : سه روز از مدت حج عمره کم شد؛ یاد دانشگاه آزاد افتادم

واقعا جا داشت که بنویسم چه‌جوری می‌شه اون حال بدی رو نداشت که می‌اومدم می‌نوشتم و حال بقیه رو به‌هم می‌زدم ولی وقتی آدم حالش به جا باشه خب وقت نداره که بنویسه، یا اگه اون‌قدر بیکار نباشی که بنویسی حالت خوب می‌شه، لابد.

- پنجم بهمن 87 : پریشب قبل از خواب یه‌هو یه چیز نوشتنی زد به سرم و حوصله نداشتم و فقط یک کلمه تو تاریکی کف دستم یادداشت کردم و امشب یادم افتاد و سریع کف دستم رو نگاه کردم و پاک شده بود. خندم گرفت، حواسم نبود که سیگاری که داشتم می‌کشیدم رو می‌بایست یه تکونی می‌دادم وقتی یادم افتاد، دیدم ریخته رو شلوارم و هول کردم و نزدیک بود سیگاره هم از دستم بیافته...

دیگه همه‌ی روزها رو با کار مفید پر کردم تقریبا، از کار شروع شد، بیل زدن، بعد شد بیل زدن و خوندن، بعد بیل زدن تموم شد و همه‌ی فکرهای باطلم هم چنین... نتیجه‌ی کنکور هم خوب شد. و حالا که دست کم هرز نمی‌رم به نوشته‌های قدیمی نگاه می‌کنم برای دو سال قبل‌اند، سالی که با ناخوشی گذشت ولی دست‌کم سالی با بار منفی نبود، مثل پارسال که بدترین سال زندگی‌م لقب گرفت، جایی که مشتق نمودار مشقاتِ انسانی متعهد به انسانیت صفر شد تا به بازه‌ی اعداد مثبت کمانه کند و خود را از حضیضی رهایی بخشد بس مصیبت‌بار و نسیان‌آور... بگذریم:

- هشتم بهمن 87 : ما آدم‌ها نمی‌دانیم وقتی دست یک نفر از ما قطع می‌شود باید چه کرد، کجایش را بست، خون چه وقت بند خواهد آمد...

چند روز بعدش یه پیام کوتاهی رو برای تقریبا خیلی‌ها فرستادم و سه تا از جواب‌ها رو یادداشت کردم که بامزه‌اند:

پیام این بود : من این بالش زیر سرم درد می‌کنه

س: واسش لالایی بگی خوب می‌شه

ی: بالش زیر سری رو که درد نمی‌کنه، دستمال نمی‌بندند

ا: سرت رو از روش بردار

.